نوزادان پسر آسیب پذیرترند

در سنت روانکاوی، نقطۀ شروع فهم تفاوت‌های جنسیتیِ رشد، رابطهٔ نخستینِ نوزاد با مراقبِ اصلی—عموماً مادر—است. در الگوی «جدایی–تفرد» ماهلر، نوزاد از هم‌جوشیِ اولیه با مادر به‌تدریج به سوی تمایز و استقلالِ خود حرکت می‌کند؛ «جدایی» یعنی خروج از هم‌جوشی، و «تفرد» یعنی دست‌یابی به خصایصِ منحصربه‌فرد و مرزهای منِ خود. این گذار برای همۀ کودکان حساس است، اما در پسرها به‌دلیل ضرورتِ هویت‌یابیِ جنسیِ متفاوت از سوژۀ دلبستگیِ نخستین (مادر)، عموماً با تنش بیشتری همراه می‌شود.

نظریه‌پردازان روان‌کاوی–اجتماعی مانند نانسی چودورو پیشنهاد کرده‌اند که دختران در سطحی از «تداومِ رابطه» با مادر می‌مانند و می‌توانند بدون گسستِ شدید، به همسان‌سازی‌های مؤنث ادامه دهند؛ اما پسران برای تثبیتِ «هویتِ مردانه» ناگزیرند نوعی «تفکیک از مادر» را برجسته‌تر تجربه کنند. همین ضرورتِ «نا–همانندی» با سوژۀ دلبستگیِ اصلی، خطر پدیدآمدنِ دفاع‌های سخت‌گیرانه‌تر (مانند انکارِ نیازمندی، یا کمال‌گراییِ جدایی‌محور) و نیز حساسیت به طرد یا ادغام‌شدن را در پسران بالا می‌برد. به بیان دیگر، برای پسر «جدایی» نه فقط یک تکلیف رشدی، که یک الزامِ هویتی نیز هست.

از سوی دیگر، تثبیت «هویتِ جنسیتیِ هسته‌ای» که استولر توصیف می‌کند—آن حسِ بدیهیِ «من پسرم/من دخترم»—در بستر همین دوگانگیِ جدایی–وابستگی بنا می‌شود. هرگونه اختلال در کفایتِ نگه‌دارندگیِ رابطهٔ اولیه یا در امکانِ تمایزِ امن، می‌تواند این هویتِ هسته‌ای را شکننده کند و در پسران، به‌علت همان فشارِ تمایزیِ پررنگ‌تر، مخاطرهٔ بیشتری می‌سازد. بنابراین، ناکارآمدیِ «مثلث‌سازی» به‌موقع (ورودِ پدر/سومیّت) یا دشواریِ مادر در «رهاکردنِ شناختی–عاطفیِ» کودکِ پسر، می‌تواند به الگوهای وسواسی/نارسیسیستیک یا تعارض‌های اُدیپیِ حل‌نشده دامن بزند. در مرحلۀ اُدیپی، کیفیتِ «سه‌نفره‌شدنِ» صحنه (مادر–پدر–کودک) تعیین‌کننده است. اگر پدر به‌مثابه «سومِ تسهیل‌گر» حاضر و قابل شناسایی باشد، پسر امکان می‌یابد که میل و خشم و رقابتش را نمادین کند و از همسان‌سازی‌های چندگانه بهره ببرد؛ در غیر این‌صورت، او یا در سدِ اُدیپی می‌ماند، یا با دفاع‌های سخت‌گیرانهٔ ضد‌وابستگی از صحنه کنار می‌کشد. تحلیل‌های معاصرِ رابطۀ سلطه/بازشناسی (جِسیکا بنجامین) نشان می‌دهد که گذارِ سالم از اُدیپ نیازمند «بازشناسیِ متقابل» است؛ یعنی مادر و پدر هر دو، سوبژکتیویتهٔ پسر را به‌رسمیت بشناسند تا او نه در هم‌جوشی بماند و نه به نفیِ رابطه پناه ببرد. این آسیب‌پذیری‌های پیش‌اُدیپی و اُدیپی، در نوجوانی به‌صورتی ثانوی بازفعال می‌شوند؛ آنچه بِلوس «تفردِ ثانوی» می‌نامد—بازآراییِ مرزهای من، جداییِ دوباره از ابژه‌های درونی و بیرونی، و سازمان‌دهیِ نوینِ هویت. نوجوانِ پسر اگر در چرخۀ نخست، جداییِ امن را تجربه نکرده باشد، در تفردِ ثانوی بیشتر مستعدِ پرخاشگریِ جدایی‌محور، acting out یا دفاع‌های نارسیسیستیک خواهد بود. نتیجۀ بالینی/سرشتی این تصویر روشن است: (۱) در سال‌های نوپایی، حضورِ پدر به‌مثابه «سومِ قابل‌دوام» و میانجیِ بازشناسی، به پسر کمک می‌کند تا بدون تحقیرِ دلبستگی، تمایز یابد؛ (۲) مادر با «نگه‌داریِ غیرادغامی»—دوست‌داشتنِ بدون تصاحب—شرایط جداییِ امن را فراهم می‌کند؛ (۳) در درمان، با بازآراییِ مثلثِ درمانگر–والدِ درونی–خودِ مراجع، می‌توان به نمادین‌سازیِ رقابت، سوگواریِ بازمانده از جدایی، و ساختنِ روایتِ هویت یاری رساند. به زبان ماهلر و چودورو، هدف این است که پسر بتواند «دور شود بی‌آنکه بیفتد»، و «متمایز شود بی‌آنکه مجبور شود عشق را انکار کند».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: