مروری بر مقاله Self-Reflexivity and the Therapeutic Action of Psychoanalysis

عنوان اصلی مقاله:

Self-Reflexivity and the Therapeutic Action of Psychoanalysis BY Lewis Aron

خودبازتابی و کنش درمانی روانکاوی
۱. تمایز خودبازتابی از بینش
آرون مفهوم خودبازتابی (self-reflexivity) را از بینش (insight) جدا می‌کند.
بینش بیشتر به آگاهی شناختی از تعارض‌ها و محتواهای ناهشیار اشاره دارد.
اما خودبازتابی فرایندی است که هم تجربه‌ی زیسته (subjective) و هم مشاهده‌ی خویشتن (objective) را در یک تنش زنده و پویا نگه می‌دارد.
بنابراین، هدف روانکاوی صرفاً رسیدن به دانستن یا تفسیر نیست؛ بلکه ایجاد توانایی برای حرکت مداوم بین «سوژه بودن» و «ابژه بودن» است.
کاربرد بالینی:
در اتاق درمان، به جای تمرکز صرف بر «فهمیدن» مراجع، باید کمک کنیم او بتواند همزمان خود را به‌مثابه فاعل تجربه و نیز به‌مثابه ابژه‌ای در نگاه دیگری تجربه کند. این همان ظرفیتی است که رشد شخصی و درمان را ممکن می‌سازد.
۲. بنیان‌های نظری
آرون از ویلیام جیمز، شلدون باخ، بنجامین و دیگران بهره می‌گیرد.
ویلیام جیمز: تمایز میان “I” (خود به‌مثابه فاعل) و “Me” (خود به‌مثابه ابژه).
شلدون باخ: بسیاری از آسیب‌های نارسیسیستیک و مرزی ناشی از ناتوانی در جابه‌جایی میان این دو وضعیت‌اند.
بنجامین: نظریه‌ی اینترسوبژکتیویته (intersubjectivity) و اهمیت «سوژه دیدن دیگری».
کاربرد بالینی:
وقتی بیمار یا خیلی در «I» غرق است (خودمحور، بزرگ‌منش، فاقد دیدن دیگری) یا فقط در «Me» باقی مانده (خود را شیء بی‌قدرت و بی‌ارزش تجربه می‌کند)، کار درمانی این است که او بتواند بین این دو وضعیت حرکت کند و هر دو را در خود ادغام نماید.
۳. خودبازتابی به‌عنوان دستاورد رابطه‌ای
خودبازتابی نه محصول انزوای ذهنی، بلکه دستاورد یک رابطه است.
کودک تنها از خلال تجربه‌ی دیده‌شدن توسط دیگری، می‌تواند خود را به‌مثابه سوژه و ابژه بازشناسد.
به همین ترتیب، در روانکاوی، توانایی بازتابی از خلال میدان انتقال ـ انتقال متقابل و «مثلث‌سازی» (thirdness) رشد می‌کند.
کاربرد بالینی:
تحلیل‌گر باید اجازه دهد بیمار شاهد رابطه‌ی او با خویشتن باشد؛ یعنی تحلیل‌گر گاهی تجربه‌های ذهنی و بازتابی خود را آشکار می‌سازد تا فضا به مثلثی تبدیل شود (بیمار ـ تحلیل‌گر ـ رابطه‌ی تحلیل‌گر با خودش). این امکان رشد ظرفیت بازتابی را فراهم می‌کند.
۴. آسیب‌شناسی و شکست در خودبازتابی
اختلالات شخصیت (نارسیسیستیک، مرزی، اعتیاد، اختلالات خوردن، اختلالات پسیکوسوماتیک) را می‌توان به عنوان شکست در ادغام «I» و «Me» فهمید.
نارسیسیست نوع اول: فقط در حالت فاعل بودن (I) می‌ماند → بزرگ‌منشی و حق‌طلبی.
نارسیسیست نوع دوم: فقط در حالت ابژه بودن (Me) می‌ماند → شرم، شکنندگی و بی‌قدرتی.
در هر دو حالت، ناتوانی در حرکت میان این دو است که پاتولوژی را پایدار می‌سازد.
کاربرد بالینی:
به جای صرفاً تقویت عزت‌نفس یا شکستن دفاع‌ها، درمانگر باید به بیمار کمک کند هر دو وجه را تجربه و در ذهن خود یکپارچه کند.
۵. نقش انتقال و انتقال متقابل
خودبازتابی در لحظاتی از بین می‌رود: بیمار یا تحلیل‌گر ممکن است در نقش‌های خاصی گیر بیفتند (مثلاً یکی فقط سوژه و دیگری فقط ابژه شود).
بازگشت به ظرفیت بازتابی از طریق کار بر انتقال و انتقال متقابل رخ می‌دهد.
فرایند درمانی در اصل یک بازی نقش‌ها و جایگاه‌هاست؛ جابه‌جایی سوژه/ابژه، فاعل/مفعول، کنترل‌کننده/کنترل‌شونده.
کاربرد بالینی:
وقتی درمانگر حس می‌کند در نقش خاصی گیر افتاده (مثلاً نجات‌دهنده یا قربانی)، این نشانه‌ی از کار افتادن ظرفیت بازتابی در دیاد است. در این لحظه لازم است به صورت بازتابی وارد شود، تجربه‌ی خویش را بررسی کند و دوباره فضای مثلثی ایجاد کند.
۶. ارتباط با تروما و گسستگی
تروما ظرفیت خودبازتابی را مختل می‌کند: بدن و ذهن جدا می‌شوند، تجربه‌ی هیجانی شکل نمادین پیدا نمی‌کند.
در چنین شرایطی، تحلیل‌گر باید نقش واسطه‌ی نمادین را بر عهده گیرد: دریافت، تجربه، نگه‌داشتن و بازگرداندن تجربه‌ی خام به بیمار.
کاربرد بالینی:
با بیماران تروما باید بیشتر به نشانه‌های غیرکلامی، تن، حس‌بدنی و حالات مشترک توجه کرد و به‌تدریج آن‌ها را به زبان و معنا تبدیل نمود. این کار ظرفیت خودبازتابی را بازسازی می‌کند.
۷. خودبازتابی به‌مثابه معیار پایان درمان
هدف نهایی تحلیل، صرفاً «بینش» یا دانستن محتوای ناهشیار نیست.
ملاک موفقیت، ظرفیت برای خودبازتابی پایدار است: توانایی مراجع برای حرکت میان حالت‌های مختلف سوژه/ابژه و برقراری گفت‌وگوی درونی با خودهای متعدد.
این همان چیزی است که به مراجع اجازه می‌دهد پس از پایان درمان، به نوعی «خودتحلیلی زنده» ادامه دهد.
کاربرد بالینی:
در ارزیابی پایان درمان، به جای اینکه بپرسیم «چه چیزهایی را فهمیده؟» بهتر است بپرسیم: «آیا می‌تواند در موقعیت‌های تازه، خود را هم به‌عنوان فاعل و هم ابژه ببیند؟ آیا می‌تواند با تناقض‌ها و چندگانگی‌های خود زندگی کند؟»
۸. پیوند با نظریه‌های نوین (mentalization, thirdness)
آرون مفهوم خودبازتابی را با منتالیزیشن (Fonagy & Target) و با مفهوم سوم (thirdness) در کار بنجامین پیوند می‌دهد.
هر دو نظریه بر این نکته تأکید دارند که خودآگاهی از خلال رابطه و دیدن خویش در نگاه دیگری شکل می‌گیرد.
کاربرد بالینی:
تحلیل‌گر باید لحظات «meeting» را پرورش دهد؛ جایی که هر دو طرف به عنوان سوژه‌های مستقل و در عین حال مرتبط یکدیگر را تجربه می‌کنند. این لحظات بذر رشد بازتابی‌اند.
۹. جنبه‌های عملی در کار تحلیلی
ایجاد فضای سه‌ضلعی: درمانگر گاهی با آشکارسازی محدود خود، اجازه می‌دهد بیمار شاهد رابطه‌ی او با خودش باشد.
استفاده از بدن و هیجان: توجه به واکنش‌های بدنی و عاطفی خود و بیمار به‌عنوان داده‌های خامی که نیاز به نمادسازی دارند.
پذیرش شکست‌های لحظه‌ای: هر دو طرف ظرفیت بازتابی را گاهی از دست می‌دهند؛ این شکست‌ها بخشی از درمان هستند. بازگشت به بازتابی‌بودن مهم‌تر از اجتناب از شکست است.
کار با چندگانگی‌ها: درمانگر باید از گیر افتادن در یک روایت یا یک نقش بپرهیزد و فضای چندصدایی ایجاد کند.
اهمیت رابطه‌ی زنده: خودبازتابی یک فرایند تجربی ـ هیجانی است، نه صرفاً شناختی. بنابراین رابطه‌ی زنده، هیجان‌مند و واقعی بستر اصلی درمان است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: