
صورتهای گمشده: تاملی تحلیلی درباره تجربهی بیچهرهگی در روان انسان
«آدما تو دنیای من صورت ندارن.»
این در میانهی جلسهای تحلیلی با لحنی بیاحساس و خنثی بیان شد. و صرفاً گزارشی بود از وضعیتی بنیادین در تجربهی مراجع از دیگران.
در لحظهی شنیدن این جمله، چیزی در میدان بینذهنی فعال شد. احساسی از انجماد، قطع ارتباط، گمگشتگی. بهعنوان درمانگر، در آن لحظه از خود پرسیدم: آیا من هم یکی از آن بیچهرهها هستم؟
این مواجهه، ما را با یکی از پدیدههای کمتر مفهومپردازیشده در رواندرمانی روبهرو میکند: تجربهی دیگران بهمثابهی ابژههایی بیچهره، فاقد حضور انسانی و محروم از کیفیت رابطهمندی. در این مقاله تلاش میکنم این تجربه را از منظر تحلیلی بررسی کنم:
ریشههای آن چیست؟ دفاعی است یا ساختاری؟ و چه راههایی برای بازسازی چهرهی دیگران در روان مراجع وجود دارد؟
